![]() |
![]() |
|
|
شبها کشدار شده اند شبهایی که پایان نمی یابند.
روز ها خالی و سرد می گذرند و این تنهایی هیچ بودن را باید به پای چه سرنوشتی نوشت باید از کدام روزنه به بیرون نگاه کرد وقتی چشمهای مرا خاک پر کرده است و تمام تنم را موریانه ها می جوند خرت خرت دستهایم را گم کرده ام وقتی سواری از من پرسید نشانی آبادی را و من با دستهایی که نبودند به سمت خرابه های آنطرف رود اشاره کردم رودی که پر از هیچ بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 1:40 توسط آتوسا |
|
|
بعد از مدتها دارم بلاگم را به روز می کنم می دونم که خواننده کم دارم یا اصلا ندارم ولی واسه ی دل خودم می نویسم . حدود یک ماه و نیم هست که در گیر دو تا عمل هستم . اولیش پولیپ حنجره بود که باعث شده بود صدایم دورگه بشه و درست نتونم صحبت کنم . خیلی نگران بودم که نکنه سرطان حنجره گرفته باشم . و تا جواب پاتولوژی اومد کلی ذهنم رو درگیر کرده بود . خوشبختانه جواب خوب بود و غده بدخیم نبود. دو هفته بعد از عمل حنجره آپاندیسم درد گرفت و اورژانسی رفتم اتاق عمل . حدود 10 روز پیش . خلاصه اینکه فعلا جون سالم به در بردم . تا بعد نمی دونم. ضعف بعد از دو تا عمل و دوبار بیهوشی کامل گرفتن هنوز توی تن و ذهنم نشسته است . نمی دونم چرا این جوری شدم. یکم می ترسم . از خودم از آینده و ......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:43 توسط آتوسا |
|
|
یه دوستی همیشه یکی از پیک هاشو که می خواست بخوره می گفت : به سلامتی عمو جغد شاخ دار ؛ که با همه ی گشنگی اش برنر رو نخورد. به سلامتی عمو جغد شاخ دار که هیچ وقت برنر رو نخورد. به سلامتی تو ، من، همه ی ما به سلامتی درک درست آدمها از خودشون( اینو من باید یاد بگیرم) به سلامتی همه ی کسایی که دوسشون داری و دوست دارن به سلامتی سلام، خداحافظی به سلامتی خودم که خیلی خرم به سلامتی خستگی هام به سلامتی تنهایی هام به سلامتی همه ی حس هایی که دوباره گمشون می کنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:29 توسط آتوسا |
|
|
به یاد داشته باش من می توانم خوب ، بد ،خائن ، وفادار، فرشتهخو يا شیطانصفت، باشم من می توانم تو را دوست داشته يا از تو متنفرباشم، من می توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است و تو هم به یاد داشته باش من نباید چیزى باشم که تو می خواهى ، من را خودم از خودم ساخته ام، تو را دیگرى باید برایم بسازد و توهم به یاد داشته باش منى که من از خود ساخته ام، آمال من است ، تویى که تو ازمن می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند. لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم. مي توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى ، می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم و من هم .می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم چرا که ما هر دو انسانیم. اين جهان مملو از انسانهاست ، پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمي صادر كني و من هم ، قضاوت و صدورحکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند و میستایند،حسودان از من متنفرند ولى باز ميستایند، دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان می ستایند، چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى، من قابل ستایشم و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که هرروز می بینى و مراوده می کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى مجوز الخطا.نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 9:28 توسط آتوسا |
|
|
خوابم نمي بره . هم مي دونم چرا، هم دلم مي خواد ندونم. يه وقتهايي اينقدر دوست دارم چشامو ببندم و بعد كه باز مي كنم ببينم يه جاي ديگم . يه زمان ديگه. دوست دارم فكر كنم ميشه دوبار زندگي كرد . ميشه اين جوري كه الان هستي نبود. ميشه خيلي چيزارو به شانس واگذار نكرد. ميگن : هيچكس دوبار زندگي نميكنه . من دلم مي خواد صد بار زندگي كنم. دلم مي خواد ببينم تو اين صد بار زندگي كردن هم كل زندگيم اينقدر چرت و پرته. حالا اگه سوسك هم شدم تو زندگي بعدي مهم نيست حتي اگه سوسك توالت بشم. دوستي روانشناس به من گفت : تو هيچيت نيست. ديونه نيستي . توهم نداري . خيلي هم سالمي . آخه ميخوام بدونم اينكه آدم دوست داشته باشه با اين زندگي مزخرف بازهم صد بار زندگي كنه و حتي دلش بخواد سوسك توالت بشه يعني سالمه ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 3:4 توسط آتوسا |
|
|
توان گفتن را از دست داده ام و نوشتن را . خودكار ها همه بي جوهرند و كاغذها همه پاره . آنچه به سرم هذياني از ندانسته ها و نتوانسته ها مي دهد حسي است كه در مورد آدم هاي اطرافم پيدا كرده ام . آيا ديگران هم اينچنين براي شما عجيب هستند . واژه ها در سرم مي دود . لغات توي ذهنم جمله مي شود ولي تا مي خواهند متولد شوند ،گوشه كنارهاي سرم مخفي مي شوند. سرم پر از لغات وجملات است. آنجا براي خودشان بازي مي كنند. هزارتوي مغزم پر از آنها ست. آدمها را نمي فهمم و بدتر از همه لغاتي را كه استفاده مي كنند. انگار به يك باره توي شهري افتاده ام كه زبانشان با زبان من فرق مي كند . جملاتي را مي شنوي كه تا مدتها ذهنت را به خودش مشغول مي كند . كلماتش را پس و پيش مي كني باز هم نمي فهميش. از ديگران مي پرسي آنها هم يا متعجب مي شوند و يا فقط مي خندند . شايد از اينكه چيزي به اين واضحي را نمي فهمي . لغات خودت را با لغاتي كه از ديگران مي شنوي و نمي فهمي، قاطي مي كني و جمله مي سازي باز هم معني جمله را نمي فهمي . عمري است كه بازي گردان واژه ها بوده ام اما حال حس مي كنم كودتايي در گرفته است. واژه ها انقلاب كرده اند . دارند بازيم مي دهم . بازيچۀ دست كلمات. جنگي بزرگ در گرفته است . كودتا خزنده نبود . اينكه من پيروز مي شوم يا واژه ها نمي دانم فعلا حكومت به طور موقت در دست من نيست . سعي مي كنم پسش بگيرم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:45 توسط آتوسا |
|
|
اينكه صادق هدايت دوبار و هر بار با شش گرم ترياك خود كشي كرد و نمرد و بعد از آن داستان رويين تن را نوشت (البته آخرين خودكشي اش با گاز موفق بود) و يا كامو كه در افسانهْ سيزيف مي نويسد : "خودكشي مهمترين موضوعي است كه هر آدم بايد به آن فكر كند " ويا آن دوستي كه دوبار با قرص خودكشي كرده و هنوز زنده است و يا من كه دوبار قرص خوردم و يك بار رگم را زدم و هنوز هم نفس مي كشم . همه به خودكشي فكر مي كنند حد اقل براي يكبار در زندگيشان. يا آن دوست قديمي كه چند ماه پيش خودش را دار زد و مرد. كدام يك از ما برندهْ اين زندگي هستيم . ما يي كه نافرجام زنده مانديم يا آن كه موفق شد و رفت . صادق هدايت صد سال پس از تولدش هنوز با داستانهايش زنده است و آن دوست قديمي تا وقتي كه ما زنده ايم توي ياد ما دوستانش زنده است . ما كه زنده ايم ما يي كه مانده ايم مايي كه حساب و كتاب هاي ما اشتباه از آب در آمد هر روز و شب را فقط به روز مرگي و شب مرگي مي گذرانيم . با آدمها هستيم مي خنديم مي خوريم مهماني مي رويم . توي سرمان هر شب آواي مرگ جاري است كه ما را به خود مي خواند . و در ياد دوستان زنده نيستيم و دوستان مرده را بيشتر ياد مي كنيم . ما بازنده هستيم مايي كه شكست خورديم و مانديم . ماندمان نه براي خودمان مفيد است و نه براي ديگران .. خوابيدنمان مثل مرگي كوچك ما را به دنيايي ديگر مي برد . و وقتي بيدار مي شويم مثل هر بار متولد شدن معجزه وار توي دنيا پرت مي شويم با درد . حالا فكر كن يك روز بيدار شدي و هنوز با هجوم بيدار شدن مجدد ت كنار نيامده اي كه توي سرت فكري جرقه مي زند . اينكه تو اينقدر توي فكرت با خودت مشكل داري كه توان به دوش كشيدن مسايل زندگان را نداري . همه چيز از تو آغاز شده و به تو مي انجامد . و تو هنوز زنده اي با بار مشكلات خودت و ديگران ...... همايون برد و پيروز شد . رفت و با رفتنش بيشتر به ياد او هستيم او با انتخاب نحوهْ مردن و زمانش خود را توي ذهن ما براي هميشه تا وقتي هستيم جاودانه كرد . و من بازنده تر از هميشه دارم موزيك گوش مي دهم و به ياد همهْ آنهايي كه رفتنند مي نويسم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:28 توسط آتوسا |
|
|
یلدا و مراسمی که در نخستین شب زمستان و بلندترین شب سال بر پا می شود ، سابقه ای دراز داشته و مربوط به ایزد مهر می باشد. این رسم ویژۀ آریایی هاست . شب یلدا شب زایش مهر است . یلدا (yalda) یک واژۀ سریانی است به معنی تولد. مسیحیان جهان نیز که شب تولد مسیح را جشن می گیرند و تا بامداد بلندترین شب سال را بیدار می مانند و به خوردن و نوشیدن و شادی می گذرانند، همان تولد میترا – مسیحای نجات بخش یا سوشیانت را جشن می گیرند و اغلب مراسم و مناسک و آدابشان مقتبس از آیین مهر است. در روم و بسیاری از کشورهای اروپایی روز بیست و یکم دسامبر که برابر اول دی ماه بود به عنوان تولد مهر یا مسیحای نجات دهنده جشن می گرفتند اما در سدۀ چهارم میلادی بر اشتباهاتی که در کبیسه روی داد توالد مسیحای منجی در بیست و پنجم دسامبر واقع شد که از آن پس به همان صورت ماند.در این شب ایرانیان باستان آتش می افروختند ، گرد هم جمع می شدند ، خوان ویژه می گستردند . هر آنچه میوۀ تازۀ فصل که نگاهداری شده بود و میوه های خشک در سفره می نهادند . این سفره جنبۀ دینی داشت و مقدس بود. از ایزد خورشید و روشنایی برکت می طلبیدند تا در زمستان به خوشی سر کنند و میوه های تازه و خشک و چیزهای دیگر در سفره تمثیلی از آن بود که بهار و تابستان پر برکت در پیش داشته باشند. همه شب را در پرتو چراغ و نور آتش می گذراندند تا اهریمن فرصت دژخویی نیابد.1 در خاتمه امیدوارم تا یلدای دیگر روزهای ادبی پر باری همۀ اهل قلم داشته باشند و شب یلدای امسال پر از شادکامی و با هم بودن و صلح باشد. شادی های آریایی شما طلایی و پر بار باد. هندوانۀ شب یلدای امسال تان قرمزتر از همیشه. 1- بر گرفته از کتاب : گاه شماری و جشن های ایران باستان . نوشته و پژوهش : هاشم رضی ویژه نامه سایت مرور به مناسبت شب یلدا به روز شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 21:58 توسط آتوسا |
|
|
رفته بودم شيراز. مسافرت گاهي خوب هست گاهي هم نه. به هر حال اين يك هفته مسافرت هم خوب بود هم خوب نبود! . با آنفولانزايي برگشتم كه اگه آنفولانزاي مرغي نباشه آنفولانزاي سگي هست. البته از اون جايي كه اگه سگ هفت تا جون داره من صد تا جون دارم مطمئن هستم به زودي خوب مي شم ( به كوري چشم دشمنان ) يكي از كار هايي كه توي شيراز انجام دادم ( يا قصد انجامش را داشتم) اقدام براي گرفتن دانشنامه هاي معتبر و بسيار با ارزش ! ليسانس و فوق ليسانسم بود كه پس از چند سال بالاخره تنبلي را ( كه البته اين خصلت ذاتي شيرازي ها ست ) كنار گذاشته و پاشنه كفشم را كشيدم و از اين اتاق به اتاق ديگر دويدم تقاضا دادم عكس جديد گرفتم و از آن جايي كه من به علت درس خوان بودن متاسفانه در دانشگاه سراسري هر دو مقطع را گذرانده بودم و از مزاياي تحصيل رايگان و لطف وزارت فخيمه علوم بهره مند بودم بايد مدت 6 سال كار را ارائه ميدادم تا اين مدارك بسيار ارزشمند را به من مي دادند. البته چون تمام مملكت ما روي حساب كتاب كامل و بدون پارتي بازي و اينكه همه چي هميشه در جاي خود درست است وقتي به من گفتند با حساب كتاب هاي ما شما 5 سال و 10 ماه سابقه كار داريد و دو ماه كم داريد و نمي توانيم دانشنامه ها را به شما بدهيم من اصلا ناراحت نشدم . تازه خيلي هم خوشحال شدم و گفتم چه مملكت با حساب و كتابي داريم به به! . چه سيستم آموزشي درستي داريم به به!. البته با مراجعه به سايت دانشگاه متوجه شدم مي توانستم اين سنوات را بخرم! يعني پول آموزش رايگان خود را پرداخت كنم و دانشنامه هاي عزيزم را در آغوش بگيرم و با حساب سر انگشتي كه كردم براي اين دوماه اگر 250 هزار تومان ميدادم مسئله حل شده بود. فعلا بايد صبر كنم تا دو ماه ديگه بعد برم شيراز و دوباره از اين اتاق به آن اتاق .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 20:34 توسط آتوسا |
|
|
روز ها يه جوري كشدار شدن روز هايي كه هي كش مي آن مثل اين آدامس هاي گنده كه وقتي خوب مي جويشون بعد نصفشو لاي دندونات محكم نگه مي داري و با دوتا انگشتت نصف ديگه رو مي كشي بيرون اونم هي كش مي آد هي كش مي آد وتو دلت مي خواد اين كش اومدن تا ته دنيا ادامه پيدا كنه . نه مثل آدامس نيست چون كشي بودن روز ها وقت هايي كه تو مي خوايي پاره نمي شه يه وقتهايي هم هست كه دلت مي خواد اون قد كش بياد كه تا خود ماه هم بره ولي زودي پاره ميشه. امروز از اون روزاست كه دلت مي خواد كش پاره بشه ولي همين طور بازم داره كش مي آد . ديروز كش زود پاره شد . فردا رو نمي دونم. كاشكي كش اومدن روزها دست خودمون. پ ن : هر كاري مي كنم كش امروز پاره نمي شه |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:44 توسط آتوسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همۀ آنچه را که باید گفت نمی توان نوشت
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1389 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
مرور عقاید یک دلقک مزدک سخن و شعر زيبا |
|
RSS
|